حکايتی ازگلستان سعدی:
مسافر فقير و پابرهنه ای به دنبال کاروانی به سفر می رفت. پيرمرد ثروتمندی که بر شتر بزرگی سوار بود به او گفت: ای مرد اين چه کاری است که می کنی؟ با پای پياده در بيابان راه رفتن، نتيجه ای جز مرگ ونابودی ندارد آن هم در اين هوای گرم!
مسافر فقير پاسخی به مرد شترسوار نداد وهمچنان به دنبال کاروان می رفت. دو روز گذشت و کاروان به راهش ادامه می داد و گاهی هم در جايی می ايستاد و مسافران استراحت می کردند. رو سوم پيرمرد شترسوار بيمار شد و ديگر نتوانست روی شتر بنشيند. لحظه به لحظه حال پيرمرد بدترمی شد تا جايی که کاروان به ناچار ايستاد و مسافران، پيرمرد را کنار راه خواباندند و سعی کردند او را درمان کنند اما ساعتی بعد او مرد.
مرد فقير و پياده بالای سر پيرمرد مرده آمد و گفت: خدا تو را بيامرزد! بر خلاف می پنداشتی بر شتر سوار بودن و يا نبودن لزوماً دليل و علت مرگ نيست و حال من که پياده و پابرهنه بودم زنده ماندم اما تو که با غرور و مطمئن برشتر سوار بودی، مردی!



